جملاتی زیبا در باره عشق 2

دسامبر 4, 2008 at 6:18 ق.ظ. 6 دیدگاه

قبلا یک پست در مورد عشق گذاشتم که دوستان خیلی خوششون اومد . حالا قسمت 2 را میزارم :

https://i0.wp.com/www.fijilive.com/ecards/icons/Love.jpg

1- به او که قلبش به وسعت دریاست که قایق کوچک دل من دران غرق شده است به او بگوید دوستش دارم. ( فاطمه در بخش نظرات نوشته بودند )

2 – عشق کلید ماهری است که دروازه های شادمانی را باز می کند .           الیور ندل

3 – هر کس عاشقانه کار کند ، کائنات به او بهترین ها را می بخشد .

4 – بهشت همیشه در جایی است که عشق در آن ساکن باشد .                شکسپیر

5- هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم .                مولانا

6- عاقل ترین فرد از میان ما ، زیر بار سنگین عشق خم می شود ، حال آنکه عشق به ملایمی نسیم خوش لبنان باشد .    جبران خلیل جبران

7- عشق یعنی شکستن .

8- اگر معجزه ای رخ دهد و زمان به عقب برگردد ، به دنیا قول خواهم داد ، چشمهایم را تا آخرین روز حیاتم روی هم بگذارم ، میدانی چرا ؟ میترسم یک لحظه غفلت کنم و دوباره تو را ببینم و یک عمر گرفتارت شوم . تقدیم به بهترین کسی که مثل هیچ کس نیست .

9- دنیا را بد ساختن ، کسی را که دوست داری تو را دوست ندارد ، کسی که تو را دوست دارد ، تو او را دوست نداری ، اما کسی که تو را دوست دارد و تو هم او را دوست داری به رسم آئین هرگز به هم نمیرسید . و این رنج است

10- عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش ، به مهربانی مهر بورز ، با آشتی ، آشتی کن و از جدایی جدا باش .

اگه جملات بیشتر میخواهید بگید تا باستون بزارم . نظر یادتون نره

به این پست در بالاترین رای دهید

Entry filed under: بزرگسال, خواندنی.

عصبانیت خود را بخورید متن ترانه های محسن نامجو

6 دیدگاه Add your own

  • 1. نگار  |  دسامبر 16, 2009 در 5:49 ق.ظ.

    your sentence is very good & thoughtfull

    عشق آغازي است از آغاز بي پايان

  • 2. Aysan  |  دسامبر 18, 2009 در 8:48 ق.ظ.

    براي عشق گريه كن اماكسي را به گريه كردن ننداز.با عشق بازي كن اما هرگز كسي را با عشق بازي نده.

  • 3. رز  |  مه 29, 2010 در 3:56 ق.ظ.

    زیبا بودند اما کم بودند

  • 4. نگار  |  ژوئیه 4, 2010 در 8:21 ق.ظ.

    عشق مادربزرگ
    مادربزرگی داشتم دیکتاتور وبداخلاق،وقتی هنوزبه مدرسه نمیرفتم مادرم چون کارمندبودمراپیش مادربزرگم میگذاشت.
    ولی گذشته ازبد اخلاقی مادربزرگم ،من هم چندان بچه سربه زیرومظلومی نبودم.وبیچاره مادربزرگم حق داشت بداخلاق باشدودیکتاتور.آن روزهامن هیچ گذشته ای برای مادربزرگم تصور نمیکردم وخیال میکردم اوپیرزنیست بدجنس که همیشه پیربوده وگوژپشت. گاهی وقتهاکه به من لبخند میزد تعجب میکردم ، بگذریم.زمان گذشتو مادربزرگ پیرم پیرترشد.من اول راهنمایی بودم که کم کم هوش و حواسشو ازدست دادوآلزایمرگرفت آن زمان بیشترازهرزمان دیگری اورادوست داشتم،چون یک بارازمادربزرگم شنیده بودم که گفته بود نگارمن رادوست ندارد اودرست احساس کرده بود.کم کم ازمادربزرگم خوشم آمد چون اوقلب مهربانی داشت.خلاصه باگذشت زمان مادربزرگم همه چیزراازیادبردهیچ کسو هیچ چیز رابه خاطرنمیآور د.وتنهااسمی که برزبان میآورد رضابود.من هیچ شخص نزدیکی به مادربزرگ نمیشناختم که اسمش رضاباشد نام پدربزرگ مرحومم صمدبو د،نام پدرم نادر ونام عمویم فرهاد پس این، رضاچه کسی بود.بعدهافهمیدم رضانامیست که مادربزرگ مغرورودیکتاتور من هرگز تازمانی که حواسش جمع بود به زبان نمیآورد. او عشق یک سوی مادربزرگم بود، که به مادربزرگم وعده ی ازدواج داده بود ولی سالهابه خارج از کشور رفته وبعد باکس دیگری ازدواج کرده بود. وبه همین دلیل بود که مادربزرگم نسبت به هم دوره هایش دیر ازدواج کرده بودواین اندوه را تمام عمر دردل نگه داشته بود.

  • 5. آیلا  |  ژوئیه 12, 2010 در 4:10 ب.ظ.

    دستم راگرفت، کنار کشیدم، سر به زیرانداخت وبدون اینکه نگاهم کند گفت: یعنی دیگرتورا نخواهم دید، گفتم تا سرنوشت چه بخواهد…ولی افق فراق تاآنجا که میبینم بی پایان است.
    گفت:افق عشقمان راهم بیپایان میدیدی پس چه شدکه حالادیگری رابرگزیدی؟
    افسوس که نتوانستم حقیقت رابه او بگویم به سختی به چشما نش نگاه کردم ولبخند زدم و گفتم خوشبخت باشی عشق من.
    وقتی روی ازاو برگرداندم و به راه افتادم اشکهایم از حبس رهایی یافته بااشتیاق تمام ،گونه هایم رامرطوب کردند. حیف که او نفهمید من اورا به خاطرعشق تازه ای ترک نکردم بلکه به خواهش مادرش که دختر ثروتمندی رابرای ازدواج بااودر نظر گرفته بود کنار کشیدم .زیرا که من یک دختر پرورشگاهی بیش نبودم ،ما درش به دستو پایم افتادآنقدر تمناکرد که تصور کردم موجود رذلی هستم ومن رذل چگونه میتوانستم آنکه بیش از هرکس دوست میداشتم را به بادتمسخر روانه کنم.
    برگزیده ازمنبعی ناشناس

  • 6. سمیر  |  نوامبر 23, 2011 در 7:40 ق.ظ.

    خیلی اما باز هم کم بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


توجه توجه

1- به قسمت بزرگسالان حتما حتما مراجعه کنید 2 - حتما به دسته بندی ها یه سرکی بکشید . ضرر نمیکنید 3 - نظر یادتون نره

آمار وبلاگ

  • 590,687 نفر

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: