جملاتی زیبا درباره عشق

نوامبر 17, 2007 at 10:42 ق.ظ. 43 دیدگاه

به نظر من تمام افراد در طول زندگی خود عاشق می شوند . ولی خیلی ها نمی توانند حس خود را به طور مناسب به طرف مقابل خود بازگو کنند . برای همین من یک سری از سخنان افراد بزرگ تاریخ را در مورد عشق جمع آوری کردم .

1) «ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم.» – سام کین

2) «من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی بین آنها وجود نخواهد داشت.» – جولیا رابرتز

3) «دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم.» – ناشناس

4) «زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است.» – آنتونیو دو سنت اگزوپری

5) «در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد.» –هانس نوون

6) «عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید.» –کی نودسن

7) «اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود.» – ناشناس

8) «بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید.» –هلن کلر

9) «این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند.» – فرانکلین پی جونز

10) «اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست.» – هرمان هسه

11) علت عاشق زعلت ها جداست …. عشق اسطرلاب اسرار خداست – مولانا

12) میگن عشق یک معجزه است ، میگن عاشق دنیا را یه جور دیگه میبینه ، زمان و مکان را فراموش میکنه ، انگار همان لحظه که عاشق میشه همان لحظه هم به دنیا میاد ، و اگر عشقشا از دست بده در اندک زمانی قلبش می ایستد و میمیره چون هوای تنفسش هوای عشق است ، آره یه جور معجزه است – فیلم مرد دوصد ساله

13) زندگی بدون عشق مثل درختی است بدون شکوفه و بدن بار و برگ – جبران خلیل جبران

14) عشق گوهری است گرانبها اگر با عزت توام باشد – تولستوی

15) زندگی سعادتمند تنها در عشق واقعی خلاصه میشود – آلبرت هوبرد

اگر جملات بیشتر میخواهید در نظرات اعلام کنید تا ادامه دهم

قسمت دوم

قسمت 1 و دو باهم

به این پست در بالاترین رای بدهید

Entry filed under: بزرگسال, خواندنی.

یک انتخاب مسخره تاریخی‌ترین عکس‌های فتوشاپی‌شده

43 دیدگاه Add your own

  • 1. علیرضا  |  ژوئن 2, 2008 در 8:09 ق.ظ.

    با سلام
    من جملات زیبائی میخواهم برای کارت عروسی.متشکر میشوم اگر مرا کمک کنید

    Top OF BEst :
    سلام دوست عزیز . باید بگم اولا میتونی از این جملات استفاده کنی و دوما یک پست دیگه برای جملات عاشقانه میزارم .
    بازم نظر بده

  • 2. پوریا  |  ژوئن 27, 2008 در 7:52 ق.ظ.

    سلام گلم از این جملات زیبات ممنونم خوب بود گلم بای

  • 3. pedram  |  ژوئیه 20, 2008 در 6:24 ق.ظ.

    harfaton khshange vali age dar mored ashegh shodan va rah dorost ro raftan ke moshkeli barat pish nayad sohbat koni bishtar az saitet didan mikonan

    Top Of BEst :
    روی چشم آقا پدرام . به زودی یک پست میدم در رابطه با این موضوع

  • 4. سهيلا  |  اوت 24, 2008 در 4:52 ق.ظ.

    جملات قشنگي بود . احساس يه عاشق واقعي رو فكر نمي كنم كسي بتونه با زبون بيان كنه چون خيلي سخته .اما از خداي بزرگو مي خوام ما رو به سمت عشق واقعي هدايت كند. ان شاء الله

  • 5. محمد  |  اکتبر 26, 2008 در 9:10 ق.ظ.

    salam
    cheghad khoobi
    khoda khyret bede
    ya hagh

    Top OF BEst :
    خوبی از خودته محمد جان . ممنون که نظر دادی

  • 6. ARSH  |  اکتبر 27, 2008 در 10:43 ق.ظ.

    خوب بود دستت درد نگنه

    Top OF BEst :
    سرت درد نکنه عزیز .

  • 7. سليم  |  نوامبر 23, 2008 در 7:50 ق.ظ.

    خيلي قشنگه

  • 8. فاطمه  |  دسامبر 1, 2008 در 7:53 ق.ظ.

    سلام
    به او که قلبش به وسعت دریاست که قایق کوچک دل من دران غرق شده است به او بگوید دوستش دارم.
    خوب بود ولی کم بود.

  • 9. صهبا  |  مارس 6, 2009 در 6:18 ب.ظ.

    خیلی خوبه. ممنون میشم اگر ادامه بدین

  • 10. مشتاق احمد  |  ژوئیه 15, 2009 در 7:13 ق.ظ.

    ممنونم بسیار زیبا درست شده ومن به نوبهی خودم از دست اندرکاران این برنامه تشکریی می کنم

  • 11. رامین  |  اوت 27, 2009 در 2:41 ق.ظ.

    من خیلی دوست دارم یکی از شماباشم و نوشتهاتون خیلی عالیه.

    Top Of BEst :
    سلام عزیز همین که به این وبلاگ سر میزنی و نظر میدی یعنی از خودمونی دیگه .
    آقا رامین مطلب خوب هر وقت داشتی در بخش نظرات بزار بعد از بررسی در وبلاگ انتشار میدم .

  • 12. سها  |  اکتبر 24, 2009 در 7:25 ق.ظ.

    kheiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiili bahal boood!!!mer30000

  • 13. نوری  |  دسامبر 3, 2009 در 5:12 ق.ظ.

    خیلی عالی بود

  • 14. Aysan  |  دسامبر 18, 2009 در 6:20 ق.ظ.

    سلام.خيلي عالي بود.جملات بيشتري ازت مي خواهم.ممنون

  • 15. maryam  |  دسامبر 18, 2009 در 10:27 ق.ظ.

    kheily jaleb bod !!!
    age jomlehaye falsafi eshgh ham bezarid alie!

  • 16. سمانه  |  ژانویه 9, 2010 در 10:50 ق.ظ.

    من دنبال يه مطلب زيبا در مورد عشق
    كه انسانه در رسيدن به عشق و خوشبختي بعداز ان شك نداشته باشن چون عشق حلاله همه مشكلاته موافقي
    مرسي

  • 17. maryam  |  فوریه 7, 2010 در 5:04 ق.ظ.

    salam .misi az jomlehaye ghashanget bishtaresh kon!!!

  • 18. محمد  |  فوریه 13, 2010 در 8:48 ب.ظ.

    سلام وخسته نباشيد به همه دوستان واز جمله دوست عزيزي كه اين وبلاگ رو هدايت ميكنه؛
    من خيلي به عشق ايمان دارم واسه همين زياد دنبال اينچيزا ميگردم. يادم نره بگم، خيلي قشنگ و خوندني هستن.
    باتشكر. باي

  • 19. سپیده  |  فوریه 23, 2010 در 2:13 ب.ظ.

    مرسی که انقدر زحمت میکشی
    خیلی عالی بودن

  • 20. mino  |  مارس 7, 2010 در 2:40 ب.ظ.

    سلام
    واقعا عالی بود
    دنبال یه جمله زیبا بودم اینجا پیداش کردم
    موفق باشید

  • 21. elnaz  |  آوریل 12, 2010 در 1:07 ب.ظ.

    salam
    khobi matalebet khob bod
    age vagat kardi ye sari be man bezan
    elnzlovely.blogfa
    bay bay

  • 22. ELI & M  |  مه 2, 2010 در 6:15 ق.ظ.

    عشق حقیقی آن است که بی دلیل باشد.
    آناتول فرانس
    اگر مایلیم پیام عشق را بشنویم ؛ بایستی خود نیز این پیام را ارسال کنیم.
    مادر ترزا
    نخستین تابش عشق ؛آخرین تابش عقل است.
    آنتوان برت
    اگر به شما عشق ورزیده میشود؛عشق بورزید و شایسته این عشق باشید.
    فرانکلین

  • 23. عالمی  |  مه 24, 2010 در 8:38 ق.ظ.

    خیلی زیبا بود. اما افسوس که کم بود

    Top OF Best :
    چشم …. پست جدید میزارم ….

  • 24. رز  |  مه 29, 2010 در 3:50 ق.ظ.

    سلام
    واقعا عالی بود
    ممنون

  • 25. نگار  |  ژوئیه 2, 2010 در 6:29 ق.ظ.

    کوچک باش وعاشق که عشق می داند آیین بزرگ کردنت را.بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی.
    وآخرین جمله از بنده حقیر:عشق ما از آغاز شده بودش محکوم حق اوزیست نبود من به دل پروردم ولی آن جان نگرفت مددی خواست زتو پاسخ اما نگرفت.

  • 26. نگار  |  ژوئیه 2, 2010 در 7:04 ق.ظ.

    از وبلاگتون خیلی خوشم اومد می خواستم یه سری جملات عاشقانه که از خودم ،دروکردم ،هم اینجا اضافه کنم ،نظرتون درباره جمله قبلیم(عشق ما از آغاز شده بودش محکوم.و…)چیه یه تیکه از یکی ازشعرهای خودم بود.وباز اگه حوصله دارید یه شعرعاشقانه دیگه ازخودم بخونید:چه زیبا تودر آن صبح غمگین به بالای سرم استاده بود ی ،میان آن همه انسان توتنها تسلی خاطر آن غصه بودی، چه زیبادست خود بردی به زلفت فریبا بودی ودل برده بودی،
    مرابودش امیدی جاودانه توتنهابهر من افسانه بودی،
    چه زیباراه من همراه بودی چه زیبامهر خود بخشیده بودی چه زیباحس عشق اندرونت به انگاری مراحس کرده بو دی،
    مرابودش امیدی جاودانه توتنها بهرمن افسانه بودی،
    چه زیباحرف من راگوش بودی تو درصحبت پراز ایهام بودی به تردیدی به رویم خیره بودی،
    مرابودش امیدی جاودانه تو تنها بهرمن افسانه بودی،
    چه زیبانزدمن شاداب بودی ولی کم کم تواز من دوربودی برا یم بیجهت اندوه بودی دلیل آن همه سردی چه بودش به کلی من زیادت برده بودی،
    مرابودش امیدی جاودانه توتنهابهر من افسانه بودی،
    چه نازیبابه عصر شادوشنگی مرا اندوه دنیاهدیه بودی به تردیدی تو اوراخیره بودی زاندوهش تسلایی توبودی، وعشق بی سرانجامش تو بودی، چه زیبابود ترکم نبودی چه زیبابود اگربااو نبودی،اگربودی فریبایم نبودی.امیدم راگرفتی ای تسلی ،
    توتنهابهرمن افسانه بودی

  • 27. نگار  |  ژوئیه 2, 2010 در 8:39 ق.ظ.

    شعری دیگر از بنده حقیر نگار: درمیان دغدغه هر روزوشب خستگی های ناشیه این تابو تب ،ازتومیگوید همه اشیای من جای دستت مانده روخودکار من.
    یکه وتنهاشدم در کارو زاردوروبر هم پرزعشاق هستو یار، یادآن ایام میآرم به یاد بین این جمعیت وراه دراز مثل تو هرگز کسی من رانخواند دختران راحسرتی بر حال من،
    درمیان جمع، تنها میشوم میدهم گوش، فهم راخالی میشوم میکنم یادتوازهر غصه عاری میشوم ،چشمها میبندم ومیبینمت ترس این چون تو روی ازیاد من.
    بازدیدم کسی رافرصتی از دست رفت برتلا فی آن رخصتی شاید که هست ، شاید امابهرتو این انتظار،سر نمیآید آن فرصت گذشت!بیدرنگ ازکوی تو رفتم برون وقت رفتن میشکست این پا ی من

  • 28. نگار  |  ژوئیه 2, 2010 در 9:14 ق.ظ.

    دیروزتولد22سالگیم بود ،22سال چه زودگذشت وچه روزی بود دیروز.پریروز9تیرامتحان داشتم. وهمینطوردیروزیکی صبح ویکی بعدازظهرامتحانات دیگری.9تیر ساعت 2بعداز ظهربعدازامتحان به خانه آمدم وبعداز2ساعت استراحت شروع کردم به درس خواندن بااینکه تمام شب رابیدار ماندم نتوانستم امتحان بعدازظهرم رابخوانم .درحالی که امتحان صبحم را قبلاخوانده بودم وتنهامرورش این همه طول کشید چون هم درس سختی بود هم پیش نیازدرسهای زیادی بود.تصمیم گرفتم امتحان بعدازظهرراحذف کنم ولی مادرم رازی نبود. خلاصه به امتحان صبحم رفتم،چشمتان روزبدنبیند هرچه خوانده بودم ازیا دم رفته بود،نمیدانم دراثربیخوابی بودیادیررسیدنم به امتحان که ناظردررابه رویم بستو باکلی اصراراجازه شرکت درجلسه رابه من دادکه هول کردم وهمه چی ازیادم رفت. نمیدانم تابه حال شده سرجلسه حتی ازدیدن موفق باشید آخر ورقه غمگین بشوید.خلاصه جوابهای دستوپا شکسته ای به سوالات دادم حالاامیدمان به خداست.بعدازامتحان جهت گرفتن گواهی پزشکی برای حذف امتجان بعدازظهرم شهر رازیرپاگذاشتم ولی هیچ دکتری دلش به حالم نمیسوخب.ولی عاقبت جوینده یابنده بود بالاخره دکتری پیداکردم که برایم گواهی بنویسد.وحالازمان پرسه زنی در خیابانهابودتاازخانه خیال کنند درامتحان هستم.همین طور درخیابانها پرسه میزدم که صحنه داخل ماشینی باعث شد دلم به حال خود بسوزد.پسری 7 ،8 ساله کیک تولدی در دستش در ماشینی نشسته بود ماشین ازکنارم رد شدورفت ،آه که دیروزتولد من هم بود.روزی که 24ساعت تمامش رادربیداری سپری کردم .وتشنه کام درخیابانهاپرسه زدم.به خانه که رسیدم میگویید چه شد،نه ازسکوتو سورپریز بایک کیک تولد به همراه22شمع هیچ خبری نبود.

  • 29. نگار  |  ژوئیه 2, 2010 در 10:40 ق.ظ.

    کمدی چیست؟ یادآوری تراژدی گذشته دیروز10تیر اندوهناکترین تولدعمرم بودآن رانوشتم تاکه شایددر فرداهای زیباتر به آن بخندم.

  • 30. نگار  |  ژوئیه 2, 2010 در 3:36 ب.ظ.

    شعری ازخودم:گر کسی وصفم نگوید راضیم/شرط این بدهم نگوید راضیم.ای پسرتا کی مراخواهی نگر/من نمیگویم نگوید راضیم. مادرم چون دخترمهاگفته است اوفقط ترکم نگوید راضیم.ازنگارت راضی پروردگار /عالمی آدم نگو ید راضیم.
    قالب شعر غزل نیست بهتر اسمشو شبه غزل بذارم

  • 31. نگار  |  ژوئیه 2, 2010 در 3:45 ب.ظ.

    به امید تواین بودن به ازبادیگری بودن /نبودن بهتر ازبودن تورا بادلبری بودن.ز ذات عاشقی مارا فقط هجران غنیمت شد نوازشها وآرامش خدارا سلب نعمت شد. مثال آخرخواب آن سخن ناگفته پایان شد /چه سخت عاشق شدم اماجدایی سهلو آسان شد.

  • 32. نگار  |  ژوئیه 2, 2010 در 4:03 ب.ظ.

    میرسدروزی که توراهت کج بکنی دست در دست دلی بگیری ودگر لج نکنی میرسد روزی که زکودکی خسته شوی بلکه آن روز به یادمن دل خسته شوی میرسدروزی توهم عاشق بشوی ودرآن بحبحه ی روز نکاح دلت ازرنج دل من سوزد.ونداند حضار که تو یادی زمن عاشق خودهم کردی.میرسد روزی چهره ای رابینی که تورانا آگاه ببردبرماضی ساعتی کنکاش کنی باذهنت که که راخاطرتو میآرد بلکه باخود گویی:اوشبیه کسی است،که انگآاردلم دردل او،جایی داشت، وبه ناگاه مرایادآری وتوبا خودگوی دل من بند دل اوکه نبود وتواحساس کنی بودنم پیش تو زیبابودش

  • 33. نگار  |  ژوئیه 2, 2010 در 4:11 ب.ظ.

    یه تیکه ازشعر به امید تواین بودن به ازبادیگری بودن نبودن بهترازبودن تورابا دلبری بودن. افتاده بود.ویکی هم ازشعرراضیم از نگارت راضی پروردگار عالمی آدم نگوید راضیم . که تصحیح کردم

  • 34. آیلا  |  ژوئیه 6, 2010 در 4:59 ب.ظ.

    عشق رامن جدای از رابطه جنسی میدانم.،
    عشق حتی جزیی از این رابطه نیست وبه اصطلاح منطقی مقوله ایست مانعة الجمع بارابطه جنسی.عشق والاترازاین حرفهاست .عشق معصومیت است.عشق دوست داشتن بی درنظر گرفتن منطق است.عشق ندیدن مانعهاست.عشق عطش دربرگرفتن است.
    عشق آرزوست،عشق ستم رواگشته برعاشق است.عشق واداشتن بر این است که بگویی عشق دروغ است. عشق اشک هجران است. وعاشق تسلیم نمیشود. حال آنکه رابطه جنسی تسلیم مقابل شهوت است وبامرگ رغبت برآن میمیرد. ولی عشق بامرگ نخواهد مرد.

  • 35. آیلا  |  ژوئیه 6, 2010 در 5:10 ب.ظ.

    تاکه بودیم نبودیم کسی کشت ماراغم بی هم نفسی تاکه خفتیم همه بیدارشدند تاکه مردیم همگی یارشدند قدر آن شیشه بدانیم که هست نه درآن موقع که افتادو شکست.
    من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنادیوانه است میروم شاید فراموشت کنم بافراموشی هم آغوشت کنم میروم ازرفتن من شادباش ازعذاب دیدنم آزادباش گرچه توتنهاترازمامیروی آرزودارم ولی عاشق شوی آرزودارم بفهمی دردرامعنی تلخ نگاه سرد را

  • 36. ...........  |  ژوئیه 10, 2010 در 12:29 ب.ظ.

    Salam
    jomlehat ghashang budan
    vali eshghe vaghei hich kodom az ina nist
    ina faghat shoaran k dar tey zaman sare zabuna umade ama hichki nmitune ta’ame eshghe vaghei ro be baghie befahmune magar in k khodesh ashegh shode bashe
    ashegh shodan lahzeie o shayad kheily gahshang vali uni asheghe k ta akharesh paye eshghesh vaise hata age tanhatarin adame 2nya bashe
    shayad yeki mesle……
    movafagh abshi

  • 37. آیلا  |  ژوئیه 11, 2010 در 3:44 ب.ظ.

    امروزراشادتر از دیروزشادم خیال میکردم،ولی در این 22سال زندگیم هیچ زمانی به اندازه دوران دبیرستانم زیبانبود4سال دبیرستان من مصادف بودبا چهارسال دوره دانشجویی سعید پسرعمه ام،که درخانه مازندگی گذراند.بگذریم از ساکن بودن عمه ام درتهران واینکه سعیددر تبریز قبول شده بود.
    مادردراول راضی نبودباوجو د دخترجوانی در خانه پسرجوانی هم خانه مان شودولی پدرم ازآنجا که من سه برادر قلدرداشتم و قراربود سعید در طبقه بالا به همراه برادرها یم زندگی کندوتنهابرای غذا خوردن پیش ما خواهدبود، مادرم متقاعدشد .(طبقه سه وچهارمجتمع مال ماست که اتاق برادرهایم به نوعی آن خانه است).
    چون دراین سایت حرف عشقوعاشقی بود من هم خواستم خاطره عاشقانه خودم رااینجابنویسم و دوست دارم در قسمت نظرات در مورد این خاطرم نظربدید ،خوب پس با توضیحات بالا شروع میکنم:
    آری امروز اعتراف میکنم که عاشق سعید بودم.
    این راوقتی فهمیدم که اودرسش راتمام کردو برگشت تهران.
    آن موقع بود که دلتنگ سربه سر گذشتنهایش شدم.یادم میآید اوایل دل خوشی ازاونداشتم،چون درکودکی چندین بارفارسی حرف زدن من رامسخره کرده بود.،اوایل اصلا محلش نمیگذاشتم.تااینکه درامتحان ریاضی سال اول دبیرستان بامن ریاضی کارکرد.هرچند کلی عصبانی شد ولی باعث شد نمره خوبی در ریاضی بگیرم بعدازآن جریان صمیمیتمان بیشترشد.من هم که آن زمانها مثل امروز محجبه نبودم نمازمیخواندم ولی هر جور لباس جلوی سعید میپوشیدم تنهاکسی که معترض بود مادرم بودکه میگفت حداقل لباس تنگ نپوش .
    حالاکه فکرش
    رامیکنم خجالت میکشم هرچند اعتراف برگناه خودگناه است ولی خوب این هم جزئی ازخاطره ام هست که نباید از قلم بیافتد.
    ولی خدائیش سعید پسر چشم پاکی بود.فقط دوسه بار به بهانه تنبیه هنگام یاد دادن ریاضی دست به موهایم زده بودوهرگز ازاین حدتجاوز نکرد.من کله خر رابگو که از دست زدن او به موهایم خوشم میآمد.
    درمدت این چهار سال یک بارفرصت آن پیش آمد که منو سعیددوتایی تنها بیرون برویم.هر دوسوار اتوبوس شدیم اودرآخر مردهاایستاده بودو من در طرف آخر خانم ها وباهم حرف میزدیم مثل همیشه من سعی میکردم بااو فارسی حرف بزنم،ولی اوبامن ترکی حرف میزد.هیچ وقت نفهمیدم چراتنها بامن ترکی حرف میزندشاید چون آن زمانها خیلی ادای پانترکیسمی در میآوردم.درهمان اتوبوس بودیم که معلم کلاس زبانم رادیدم وسلام کردم او هم چون هم عصر آن روز کلاس داشتم هم فردای آن روز صبح کلاس داشتم وکلی تکلیف گفته

  • 38. آیلا  |  ژوئیه 11, 2010 در 4:28 ب.ظ.

    پرسید گردش میری؟پس درست چی میشه.سعیدبه فارسی گفت :دو ساعت تمام در اتاقشوقفل کرده وبی وقفه زبان خونده .
    خانم معلمم باتعجب به سعید نگاه کرد .ما هم درهمان ایستگاه پیاده شدیم ورفتیم به مغازه بابا تابه شاهگلی (ائل گلی)برویم. ازبابت اینکه سه برادرم بامانبودند خیلی خوشحال بودم.شب راتادیر وقت دور استخر قدم زدیم.پدر مادرم ترجیح دادند روی نیمکت بنشینند ولی من وسعید همچنان قدم زدیم .اردیبهشت ماه بود وهواکمی سرد بود من کمی سردم شدوسعید بالافاصله صوئی شرتش رادرآورد وروی شانه هایم انداخت.وا ی که چه لحظه زیبایی بود. هر چند مأموری به ماگیر داد که چه نسبتی دارید ولی ازآنجا که ازجانب پدرماد رم امین بودیم خودمان رابرادر خواهرمعرفی کردیم .مأمور هم بادیدن خون سردی مازیاد گیرنداد.آن شب دزدکی ازدید پدر مادرم باسعید سوار قایق پدالی هم شدیم،چون پدرم به شدت با آن قایقهامخالف شد.چه صحبت شیرینی بینمان بود.منوسعید یک صداباهم درقایق پدالی آواز میخواندیمو میخندیدیم.من هم بدم نمیآمد که به سعید چسبیده بودم.
    وابدابه روی خود نمیآوردم که ای بابا ناسلامتی ما نامحرمیمو باید فاصله شرعیرو رعایت کنیم.
    اون روزها آرزو داشتم که آینده بهتری درانتظارما ست یعنی دوست داشتم باسعید ازدواج کنم.ولی آینده زیادم خوب نشد .حالادر یه رشته نفرت انگیز تو دانشگاه درحال تحصیلم 2ترم متناوب مشروط شدم ومطمئنم این ترم هم مشروط میشم البته بازهم متناوب .میگید چرا آه چی بگم ازغم هجرانو عشق که سعید ازدواج کردو بچه دارهم شد وبه قول شهریارمن باهمه پیری دخترم. من همیشه درریاضی ضعیف بودم وبه همین دلیل انسانی خواندم ولی رشته ام دردانشگاه مدیریت صنعتی که بیشتردرسا ش حلیات و باروحیه من ناسازگار.مثلا ترم۸روتموم کردمو ۳۴واحدم مونده.نه در عشق موفق شدم نه دردرس. حتمامیگید دختر زشتی هستم ولی واقعا اینطور نیست .فقط بدشانسم انگار تمام خوشیهای زندگیم مطلق به 4سال دبیرستانم بود. بدجوری ناامید شدم از حالای خودم ولی هنوز به آینده امیدوارم. نمیدانم چراولی ازشماچه پنهان به سعید هم امیدوارم

  • 39. آیلا  |  ژوئیه 20, 2010 در 9:36 ق.ظ.

    اندوه عشق:
    آنچه عشق است لایق فانی نیست
    وقتی عشق بی قصور در کالبدانسانی متجلی شد صفات نقص رابه خو د میگیرد که درمقابل شاید صفاتی راهم داشته باشد والاترازانتظار
    وقتی که من اوراپذیرا شوم واومرارد کند
    اندوه عشق همیشه همراهم میماندتاروزی که جسم فانی رهایم کند وبه عشق واقعی بپیوندم.

  • 40. آیلا  |  ژوئیه 23, 2010 در 3:39 ب.ظ.


    دختری بامادرش در رختخواب درد دل میکردباچشمی پرآب گفت :مادرحالم اصلا خوب نیست زندگی ازبهرمن مطلوب نیست گوچه خاکی را بریزم برسرم؟روی دستت بادکردم مادرم سن من از26افزون شده دل میان سینه غرق خون شده هیچ کس مجنون این لیلا نشد شوهری ازبهر من پیدانشد غم میان سینه شدانباشته بوی ترشی خانه رابردا شته مادرش چون حرف دختش را شنفت خنده برلب آمدش آهسته گفت: دخترم بخت توهم وا میشودغنچه عشقت شکوفامیشودغصه هاراازوجودت دورکن این همه شوهریکی راتورکن! گفت دختر مادرمحبوب من ای رفیق مهربانوخوب من گفته ام بادوستا نم بارهامن بدم میآیدازاین کارها در خیابان یامیان کوچه هاسربه زیرو باوقارم هرکجا کی نگاهی میکنم بریک پسر مغز یابو خورده ام یامغزخر؟ غیر ازآن روزی که گشتم همسفربا سعیدو یاسرو ایضا صفر با سه تاشان رفته بودم سینمابگذریم ازمابقی ماجرایک سری هم صحبت صا دق شدم اوخرم کرد آخرش عاشق شدم یک دوماهی یارمن بودوپریدقلب من از عشق او خیری ندید مصطفای حاج علی اصغرشله یک زمانی عاشق من شدبله، بعدجعفریارمن عباس بودالبته وسوا سی وحساس بود بعدآن وسواسی پر ادعایارمن شد خان داداش المیرا بعداوهم عاشق مانی شدم بعدمانی عاشق هانی شدم بعدهانی عاشق نادر شدم بعدنادرعاشق ناصرشدم
    مادرش آمدمیان حرف اوگفت ساکت شودگر ای فتنه جو گرچه من هم در زمان دختری روزو شب بودم به فکر شو هری لیک جز آنکه تو راباشد پدر دل به هر کس ندادم انقدر خاک عالم برسرت خیلی بدی واقعاکه پوز مادر رازدی.

  • 41. نسترن  |  سپتامبر 15, 2010 در 8:59 ق.ظ.

    سلام.مرسی ازجملات زیبا ولیاگه میشه زیادترش کنید

  • 42. saeed  |  نوامبر 3, 2010 در 9:35 ق.ظ.

    aaaaaaaliii bod…mer30

  • 43. mina  |  نوامبر 21, 2010 در 11:02 ق.ظ.

    مرسی واقعازیبا هستن اگه میشه بازهم بگیداخه من یه عاشق هستم که هنوز نتونستم به عشقم بگم دوستش دارم وخیلی کلافه هستم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


توجه توجه

1- به قسمت بزرگسالان حتما حتما مراجعه کنید 2 - حتما به دسته بندی ها یه سرکی بکشید . ضرر نمیکنید 3 - نظر یادتون نره

آمار وبلاگ

  • 590,703 نفر

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: