Posts filed under 'خواندنی'
مطالب علمی درباره حیوانات 11 حيواني که از استتار استفاده مي کنند
این مطلب جالب را از وبلاگ آموزش زبان انگلیسی انتخاب کردم .
سرزمين حيوانات يک مکان خطرناک و وحشي است که حيوانات مجبورند براي بقاي خود هوشيار باشند، يکي از توانايي هاي بسيار هوشمندانه که خداوند به برخي از حيوانات براي بقاي نسل اعطا کرده، استتار است. حيوانات توانايي تقليد از گياهان، پوشش زمين يا حتي ديگر حيوانات را براي مخفي شدن و يا شکار کردن دارند.
آفتاب پرست (سمندر) (Chameleons)
برعکس عقايد عموم، سمندرها فقط هنگامي تغيير رنگ مي دهند که احساس خطر کنند. رنگ پوست معمولي آنها خاکي روشن است که آنها را از ديد دشمناني که نه چندان خطرناک هستند، مخفي نگه مي دارد. تقريباً نصف گونه هاي سمندرهاي دنيا در جزيره ماداگاسکار زندگي مي کنند اما آنها در آفريقا، خاورميانه و اروپاي جنوبي هم ديده مي شوند.
پلنگ ها (يوزپلنگ) (Leopards)
چه با پوست خال خالي (مناسب مخفي شدن در محوطه هايي که نور خورشيد از ميان آنها مي تابد در زمينه قاره آفريقا) يا سياه (ايده آل براي حرکت هنگام شب يا کمين در سايه ها) اين گربه هاي با شکوه ولي کشنده با يک استتار ايده آل زاده مي شوند. خرگوش، بوفالوي جوان ميمون ها، هيچ شانسي در مقابل حمله ناگهاني يک پلنگ مخفي نخواهند داشت.
خرس هاي قطبي (Polar Bears)
خرس هاي ديگر و انسان هاي شکارچي دشمن خرس قطبي با شکوه هستند. اما با همرنگ شدن با سفيدي برف در مناطق قطبي و با پوشش خز سفيدشان (پوستين) از بعضي خطرها مي توانند دوري کنند. فقط دماغ يک خرس قطبي و کف پا و دست هايشان بدون خز است.
لاک پشت ها (Turtles)
اگر شما يک ماهي هستيد(!) بهتر است قبل از اين که کنار يک صخره بزرگ در درياچه استراحت کنيد، با دقتي مضاعف به اطراف خود نگاه کنيد.
چون آن صخره مي تواند يک لاک پشت مخفي شده باشد. صدها گونه لاک پشت و سنگ پشت براي مخفي شدن از ديد قرباني خود يا شکارچيان بزرگ مانند تمساح ها از اين روش استفاده مي کنند. متأسفانه استتار نمي تواند از لاک پشت ها در برابر تور ماهيگيران حفاظت کند.
جغدهاي قطبي (Arctic Owls)
توندراي قطبي، سرد، لم يزرع و کاملاً سفيد است. جغدهاي قطبي يک کت با پرهاي سفيد برفي دارند که آنها را گرم نگه داشته و از ديد شکارچياني چون روباه و گرگ در امان نگه مي دارد.
حشرات درختي (Bark Bugs)
براي اکثر حشرات، پرندگان، موجودات بدي هستند، براي حشرات درختي که از درختان در اطراف دنيا آويزان مي شوند، اين مسئله هم صدق مي کند. براي مخفي شدن در درخت که خانه طبيعي نصف پرندگان دنيا مي باشد، حشرات درختي بايستي در ظاهر، خود درخت به نظر آيند.
فرشته کوسه (Ornate Wobbegongs)
اگر در آب هاي کم عمق استراليا يا گينه نو شنا مي کنيد، مواظب فرشته کوسه ها هم باشيد، گرچه ممکن است نتوانيد آنها ببينيد!! اين ماهي ها با بدني صاف در کف اين آب ها خوابيده و نقش بدن شن و ماسه و مرجان مانند آنها، کاملاً با محيط هماهنگي پيدا مي کند. اين کوسه ها در استتار حتي يک قدم نيز جلوتر رفته و موهاي چانه خود را هم مانند علف هاي دريايي در معرض جريان آب قرار مي دهنند. قرباني که در جلوي دهان اين کوسه شنا کند، بدون اين که متوجه شود که چه چيزي او را آشکار کرده است، خورده مي شود.
مارهاي زهرافکن (Gaboon Vipers)
مار زهرافکن (يکي از سمي ترين مارهاي روي زمين مي باشد) براي مخفي شدن از ديد طعمه خود، پوست قهوه اي خاکستري خود را به فرم خال خالي در مي آورد. اين مار بزرگ لابه لاي برگه هاي مرده که معمولاً کف جنگل هاي باراني آفريقا را فرش مي کند، مخفي مي شود. آنها همچنين دوست دارند در ميان برگ ها و خاشاک درون کف جنگل چنبره زده و ناگهان به سمت طعمه بيچاره که انتظار حمله را نداشته، خيز بردارند.
پروانه هاي برگي شکل (Leaf Butterflies)
اين پروانه ها با تقليد از ساقه و رگه و رنگ برگ هاي مرده در استتار کامل و بي حرکت مي مانند. پرندگاني که از بالاي سر آنها عبور مي کنند، اين پروانه هاي متعلق به آسياي جنوب شرقي را بدون هيچ گونه شکي، مانند برگ مرده مي بينند.
مارمولک هاي اژدهايي (Dragon Lizards)
عنکبوت ها، مارها، پرندگان و حتي ديگر مارمولک ها همگي خواهان اين هستند که جزئي از مارمولک اژدهايي باشند، چون آنها موثرترين روش استتار را در دنيا دارند. نه تنها اين مارمولک ها هنگام نشستن روي يک شاخه درخت، به طوري هم رنگ آن مي شوند که اصلاً ديده نشوند بلکه باعلم به اين که شکارچيان آنها به کوچک ترين حرکتي حساس هستند، به طور فوق العاده اي بي حرکت مي مانند. اين روش زندگي را مهيج نمي سازد ولي حداقل آنها زنده مي مانند تا براي ديگران تعريف کنند.
آخوندک (Flower Mantises)
دقت کنيد! آن گلي را که مي خواهيد بو کنيد، ممکن است درونش يک آخوندک مخفي شده باشد. آخوندک هاي آفريقاي غربي از حقه استتار رنگي به شکل پرچم يا تخمدان گل استفاده مي کنند تا حشرات کوچک گول خورده و براي بو کردن گل ها به آنها نزديک شوند و ناگهان… ناهار حاضر است!
Add comment اکتبر 20, 2009
سرنوشت: انتخاب یا شانس؟
خیلی از دوستانم از من سوال می کنند که، “آیا سرنوشت به انتخاب ما بستگی دارد یا شانس؟”. این مسئله تاحدود زیادی متناقض است. فرد سوال کننده باور دارد که سرنوشتی وجود دارد؛ و اینکه می تواند آن را با انتخاب های خود رقم بزند، یااینکه شانس آنرا تعیین می کند؛ سوال او این است که سرنوشت ما انسانها به شانس بستگی دارد یا به انتخاب های خودمان. برای درک این تناقض و بررسی عمیق تر این موضوع، ابتدا باید این واژگان را تعریف کنیم.
سرنوشت چیزی است که برای فرد مقدر شده است، یعنی مسیر اتفاقات زندگی از پیش برای رسیدن به یک مقصد خاص، تعیین شده است. از سرنوشت این مفهوم گرفته می شود که قدرتی روند اتفاقات زندگی فرد را از پیش تعیین می کند. با این طرز فکر هیچ جای انتخابی برای انسان باقی نمی ماند. اگر بخواهیم واقعیت را بگوییم، در لغت نامه هیچ معنای دیگری برای سرنوشت نمی توانیم پیدا کنیم. اما با اینحال افراد آنرا به صروت های دیگری نیز فرای معنای لغت نامه ای آن معنی می کنند. بعضی عقیده دارند که سرنوشت همان چیزی است که در آخر به آن می رسید و برای آنهایی که به سرنوشت اعتقاد دارند، تقدیر اصل مهم و عامل تعیین کننده در اتفاقاتی است که برای ما می افتد. تقدیر و سرنوشت به صورت علت و معلولی به هم مرتبط هستند.
قدرت انتخاب یا اراده نیازمند وجود جایگزین های فکری، کلامی یا عملکردی است که فرد بتواند از میان آن یکی را انتخاب کند.
در وقوع تصادفی یک اتفاق، هیچ علت خاصی را نمی توان مسبب وقوع آن دانست که اتفاق تصادفی هم خوانده می شود. لغت نامه آنرا اینطور تعریف می کند: شانس چیزی است که به طور غیر قابل پیش بینی و بدون قصد و نیت انسانی یا دلیل قابل مشاهده اتفاق می افتد؛ همچنین یعنی احتمال یک نتیجه تعیین شده در یک موقعیت نامشخص.
در سرنوشت هیچ چیز تصادفی نیست، شانس نقشی ندارد و انتخابی هم وجود ندارد چون بنابر تعریف سرنوشت، همه چیز از قبل مقرر شده است. وقتی سرنوشت حکم می کند، یا هیچ انتخاب یا شانسی وجود ندارد و یا اگر هم که وجود داشته باشد، همان شانس و انتخاب ها را نیز سرنوشت تعیین می کند. انتخابی ک از پیش تعیین شده باشد دیگر انتخاب نیست. کلمه “سرنوشت” علاوه بر علت و معلول فیزیکی، رابطه ای معنادار بین علت و تاثیرات آن روی انسان را نیز نشان می دهد.
اما هیچکس از قبل نمی داند، آگاهی قبلی از یک اتفاق به هیچ وجه وجود ندارد. ستاره شناسان و امثال آن فقط احتمالات را پیشگویی می کنند. فقط اتفاقات را با سرنوشت توجیه می کنند، مخصوصاً وقتی نمی توانند دلیل مشخص و معناداری برای آن پیدا کنند. یک تصادف هواپیما یا قطار را در نظر بگیرید که در آن تقریباً همه مسافران جان خود را از دست می دهند و تعداد کمی جان سالم به در می برند بدون اینکه آسیب جدی هم دیده باشند. آنها که به سرنوشت اعتقاد دارند ادعا خواهند کرد که سرنوشت آن چند نفر را نجات داده است. و خانواده و نزدیکان متوفیان خود را با نسبت دادن مرگ عزیزانشان به سرنوشت، تسلی می دهند. اگر مسافری که قرار بوده در آن سفر باشد اما به خاطر یک دلیل نامشخص به آن سفر نرسیده، باز هم بقای او را نتیجه تقدیر و سرنوشت می دانند. همینطور اگر کسی که قرار نبوده در آن سفر باشد اما باز به دلیلی غیرقابل توضیح مجبور به آن می شود، مرگ او سرنوشت وی تلقی خواهد شد. در تحلیل علمی این قضیه، به کنار از احتمالات، هیچ چیز نمی تواند دلیل این اتفاق را توضیح دهد. درنتیجه، سرنوشت نه به شانس ارتباطی دارد و نه به قدرت انتخاب، بلکه با ایمان مرتبط است. برخی تجربیات، مثل موردی که در بالا به آن اشاره شد، بدون هیچ توضیحی اتفاق می افتند. اکثر آنها را می توان منطقاً توضیح داد اما نه از دیدگاه الهیات. مثلاً در تصادفی که در بالا به آن اشاره شد، می توان گفت که اتفاق به دلیل آتش
گرفتن موور هواپیما اتفاق افتاده است. برای یک فرد منطقی، این توضیح کافی به نظر می رسد اما نه برای کسی که به تقدیر و سرنوشت اعتقاد دارد. چنین تصادفی منطقاً وجود سرنوشت را ثابت نمی کند.
به خاطر استفاده نادرست از واژه سرنوشت بحث درمورد این موضوع کمی گیج کننده می شود. اجازه بدهید به یک سخنرانی از جواهر لعل نهرو که در پانزدهم آگوست 1947، اولین سالگرد استقلال هند ایراد کرده اشاره کنیم. او آن را “دیدار با سرنوشت” نامید. مطمئناً منظورش این نبوده که آزادی که با تلاش زیاد به دست آورده اند را تضمین کرده اند چون با یک قدرت بزرگتر از پیش تعیین شده بوده یا اینکه بخت یا تقدیر بوده است. منظور او این بوده که آزادیشان را با فداکاری ها و رنج هایی که هر کدامشان کشیده اند به دست آورده اند. درنتیجه واژه سرنوشت را با معنای لغوی آن استفاده نکرده بوده است. منظور او سرنوشتی بوده که با تلاش ها و کوشش های بی وقفه انسان به دست آمده است. اگر تایید کنیم که معنی سرنوشت همین است نه آن که در لغت نامه آمده، آنوقت سرنوشت هم به قدرت اراده و انتخاب و هم به شانس بستگی خواهد داشت. البته با درنظر گرفتن اینکه ما برای انتخاب هایمان تلاش و کوشش داشته باشیم. تفاوت نظر درمورد این موضوع به خاطر استفاده از معانی مختلف واژه سرنوشت است. درواقع کلمات “انتخاب”، “شانس” و “سرنوشت” نقطه مقابل همدیگر هستند. هدف ما در این مقاله این است ثابت کنیم این انتخاب یا شانس است که روند زندگی و دستاوردهای ما را تعیین می کند نه سرنوشت، درست مثل دست یافتن به آزادی که سرنوشتمان نبوده بلکه نتیجه تصادفات، انتخاب های ما، آزمایشات، و سختی هایمان است. می خواهم وجود سرنوشت را از دیدگاه علمی نیز ثابت کنم. می توانیم با اطمینان بگوییم که کسوف یا خسوف را سرنوشت مقدر کرده است. همینطور مقدر شده است که سیاره ها، خورشید، ستاره ها و کهکشان ها در فضا ناپدید شوند. این با قوانین فیزیک که امروز شناخته شده، مقدر شده است. جهان نه تنها گسترده می شود، بلکه با سرعت بسیار بالایی هم در حال گسترش است.
از دیدگاه معتقدین به سرنوشت، زندگی صحنه ای است که در آن ما نقش خودمان را بازی می کنیم اما همین هم اگر عمیق مورد بررسی قرار گیرد، به تصادف و شانس ختم می شود. هنرپیشه های مختلف متفاوت رل بازی می کنند، نه فط به خاطر توانایی های متفاوتی که برای اجرای یک نقش دارند، بلکه چون استنباط های متفاوتی از یک نقش دارند. آنها برحسب تجربیات و تحصیلاتشان، نقش مورد نظر را تقسیر می کنند. این مسئله در سمفونی ساختن هم صدق می کند. آهنگسازان مختلف از نت های مختلف برداشت های متفاوت دارند.
برخی از معتقدین به سرنوشت می گویند که نقششان در زندگی از قبل به آنها داده شده است و کار آنها این است که آن را با تمام توانایی خود اجرا کنند. و خیلی های دیگر از این افراد معتقدند که حتی یک برگ هم بدون اراده خدا نمی تواند حرکت کند و این یعنی هیچ اراده ای وجود ندارد. برخی دیگر معتقدند که “کارما” یا همان کردار انسان است که زندگی کنونیش را تعیین می کند. یعنی کارهایی که قبلاً در طول زندگی انجام داده اید و تاثیرات آن تابه حال مشخص نشده است. این “کارما” نتیجه اعمالی است که در تولدهای پیشین خود انجام داده اید و در این تولد یا تولدهای آینده تان آشکار می شوند. همچنین باور دارند که می توانند در زندگی کنونیشان تقریباً با اراده زندگی کنند. درنتیجه چه به تولد دوباره اعتقاد داشه باشید یا نه، می توان گفت که سرنوشت به شانس و انتخاب هر دو بستگی دارد اما توسط نیروهای خاصی از زندگی گذشته ما محدود شده است. بنابراین سرنوشت معانی و مفاهیم مختلفی دارد که در آن آزادی درکنار روند اتفاقات از پیش تعیین شده وجود دارد. مشکل اینجاست که قبول سرنوشت به ایمان فردب ستگی دارد و قابل اثبات نیست چون قابل پیشگویی نیست. ستاره شناسان ادعا می کنند که آینده را پیشبینی می کنند. بیشتر وقت ها پیش گویی هایشان نادرست از آب در می آید. من که نه به ستاره شناسی و نه به سرنوشت اعتقاد دارم می گویم که ستاره شناسی و ایمان به سرنوشت هر دو برای معتقدین آن سودمند هستند مخصوصاً در مواقع دشوار زندگی.
درمورد قدرت انتخاب هم هیچ چیز راست و مستقیم نیست. بااینکه یک نفر ممکن است تصور کند که در انتخاب های خود کاملاً آزاد است اما در زندگی واقعی اینطور نیست. انتخاب های انسان در زندگی همیشه به صورت های زیر محدود می شود:
1. ویژگی های زیست شناسی او، اینکه مثلاً نمی تواند مثل پرنده ها پرواز کند.
2. ژنتیک او، مثلاً رنگ چشمانش، موهایش، قدش و امثال آن. برخی از خصوصیات شخصیتی او مثل ریسک پذیری، درون گرا بودن و امثال آن هم با ژنتیک فرد مشخص می شود اما تاثیر تربیت، تغذیه، سابقه بیماری و امثال آن می تواند برخی از این خصوصیات را تغییر دهد.
3. محیط پیرامون او، مثلاً کسی که در یک خانواده فقیر به دنیا آمده است نمی تواند مثل یک شاهزاده زندگی کند به استثنای موارد خاص.
4. تربیت و تحصیلات او، مثلاً برخی در محیط هایی زندگی می کنند که همیشه جنبه جسمانی زندگی مورد توجه است و اهمیت زیادی به علم آموزی داده نمی شود و برعکس.
5. یک معتاد مثل یک معتاد الکلی وقتی بین یک نوشیدنی الکلی و غیرالکلی باید انتخاب داشته باشد، در یک زمان خاص، بدون در نظر گرفتن عوارض منفی که بر سلامتیش دارد مطمئناً نوشیدنی الکلی را انتخا ب می کند.
6. ویژگی های احساسی فرد مثل ترس، امیال عمیق انسان، طمع، خشم، عقده روحی، غرور، حسادت و امثال آن که انتخاب های فرد را تغییر می دهد، حتی برخلاف عقل سلیم وی.
7. دانش درمورد یک عمل خاص، مثلاً انتخاب یک راه از میان راه های مختلف برای رسیدن به یک مقصد خاص.
8. تمایلات فکر، جسم و عقل، مثلاً انتخاب فیلم، غذا، کتاب و امثال آن.
9. وضعیت فکری فرد و تجربیات او.
10. دستورات و خواسته های بالادستان.
11. بسیاری عوامل دیگر که به خاطر کمبود زمان و فضا قادر به عنوان کردن آنها نیستیم، مثلاً ساختار ذهن ناخودآگاه یا ناآگاه فرد.
عواملی که در بالا اشاره شد، در اکثر موارد انتخاب های ما را کنترل و محدود می کنند اما بااینحال می توانیم منطقاً نتیجه بگیریم که در اکثر موارد فرد می تواند انتخا بخود را عملی کند اما با محدودیت. فرد از ویژگی ها و خصوصیات خود تاحد زیادی آگاه است و با توجه به آن انتخاب می کند. وقتی فرد برخلاف ارزش های خود عمل کند، آنوقت ذهن ناخودآگاه یا ناآگاه او مسئول خواهد بود. نتیجه انتخاب فرد می تواند مفید یا مضر باشد.
انتخاب از میان “سرنوشت”، “شانس”، و “انتخاب”، شاخه های مختلف دارد، مثلاً اینکه آیا یک قاتل مسئول جنایت خود هست اگر آن جنایت سرنوشت او بوده است؟ آیا فرد مسئول رفتار و اعمال خود می باشد؟ این مهمترین سوالی است که پاسخ آن زندگیمان را شدیداً تحت تاثیر قرار می دهد. آیا می توان تصور کرد که مثلاً می توان فرد قاتل را آزاد کرد چون قاضی دادگاه به سرنوشت از پیش تعیین شده اعتقاد داشته است؟
فلاسفه از زمان قدیم این موضوع را مورد بحث قرار می داده اند. در فلسفه این موضوع تحت عنوان “جبر درمقابل اختیار” بحث می شود. هر فیلسوفی یه یکی از اینها اعتقاد داشت تازمانیکه لا پلاس ریاضیدان نقطه نظر علمی خود را مطرح کرد. او می گفت اگر قوانین علی عملکردهای ماشینی شناخته شده باشند، و با فرض یک موقعیت ابتدایی، آنوقت آینده هر اتفاقی را می توان به درستی پیش گویی کرد. او دنیا را یک ماشین بزرگ می دانست. قوانین حرکت نیوتن این اطمینان را داده بودند چون براساس قوانین جاذبه، وضعیت قرارگیری هر فرد را چه در آسمان و چه در زمین می توان به درستی پیش بینی کرد. این مسئله موضوع را برای متفکران فلسفه جبری محکم تر کرد. اما متفکرانی بودند که می گفتند تئوری لا پلاس برای دنیای ماشینی قابل اجرا است نه برای دنیای انسان ها. این موضوع برای آنها که معتقد به سرنوشت بودند، چه مذهبی و چه دنیایی، تا سال 1927 تحت عنوان “جبرگرایی” باقی ماند.
در سال 1927 “اصل عدم قطعیت” توسط هایزنبرگ عنوان شد. این اصل می گفت که نمی توان هم موقعیت و هم حرکت یک ذره کوچک مثل الکترون را به درستی تعیین کرد. اگر موقعیت آن به درستی تعیین شود، آنگاه حرکت آنرا نمی توان صحیح ارزیابی کرد و برعکس. این اصل عقیده لا پلاس را تخریب کرد و موضوع “اختیار” هم در دنیای ماشینی و هم انسانی قوت بیشتری پیدا کرد.
به طور کلی آنهایی که عمیقاً به مسئله سرنوشت اعتقاد دارند به شانس یا بخت اعتقاد ندارند و برعکس. انیشتین یکی از اولین کسانی بود که به تئوری انقلابی پلانک یعنی “مکانیک کوانتوم” عقیده داشت که به شانس بستگی داشت و نتیجه را برای یک اتفاق به صورت احتمالات بیان می کرد. او چندان از نتایج احتمالی خوشش نمی آمد اما باور داشت که طبیعت مجزا از آزمایشگر آن وجود دارد و حرکت ذرات به دقت تعیین شدنی هستند. این واقعیت که مکانیک کوانتوم فقط با نتایج آماری تطابق داشت و نمی توانست به طور کامل همه ذرات را توصیف کند، برای انیشتین نشانه این بود که مکانیک کوانتوم هنوز کامل نبود. بااینحال باور داشت که چیزهایی که شانس خوانده می شوند درواقع شانس نیستند بلکه دلایل آنها قابل درک نیست. انیشتین در 4 دسامبر 1926 به مکس بورن نوشت: “این تئوری (تئوری کوانتوم پلانک) بازده زیادی دارد اما به سختی ما را به رمز و راز آن قدیمی نزدیک می کند. در هر صورت من مجاب شده ام که او طاس پرت نمی کند”. نیل بوهر که یکی دیگر از فیزیک دانان بزرگ جدید بود در پاسخ به این گفته بود، “نیازی نیست به خدا دستور بدهید که چه دوست دارید و چه دوست ندارید”. اما نظر واقعی انیشتین درمورد این موضوع این است:
“من به خدای اشپینوتز اعتقاد دارم که خود را در هماهنگی و هارمونی همه آنچه که موجود است نشان می دهد، نه به خدایی که خود را درگیر سرنوشت و اعمال انسانها می کند.”
بنابراین، می توان مثل انیشتین به شانس اعتقاد نداشت و به سرنوشت هم همینطور، و درعوض به قدرت انتخاب معتقد بود.
منبع : مردمان
Add comment اکتبر 5, 2009
چرا ابرها سقوط نميكنند ؟؟؟؟
تا حالا كسي نديده است كه يك تكه ابر يكدفعه سقوط كند و با صداي بلندي به زمين بخورد. به نظر شما كدام گزينه عجيبتر است؛ اين كه ابر به زمين بخورد يا نخورد؟
همه ما ميدانيم آب سنگينتر از هواست و باز هم بديهي است ابر از قطرات ريز آب تشكيل شده است. پس چرا نميافتد پايين؟ اگر هنوز هم شك داريد كه ديدن يك ابر شناور در آسمان عجيب است، در نظر بگيريد هر قطعه ابر كوچك حدود 550 تن وزن دارد، يعني تقريبا معادل وزن 100 راس فيل بالغ. يعني اگر شما يك روز صبح از خانه خارج شويد و ببينيد 100 فيل در هوا در حال شنا هستند، تعجب نميكنيد؟
اما اگر چگالي آب بيشتر از هواست و هر تكه ابر هم اندازه يك گله 100 تايي فيل جرم دارد و گرانش زمين هم سر جايش باقي است، پس چرا ابرها سقوط نميكنند؟
واقعيت اين است كه ابرها سقوط ميكردند اگر همه ذرات تشكيلدهنده آن به هم متصل بودند. ابرها از قطرات بسيار كوچك آب تشكيل شدهاند. ابعاد هر يك از اين ذرات قطري معادل يك تا 100 ميكرون دارند. هر توده ابر از ذرات جداگانهاي در اين ابعاد ساخته شده است به طور ميانگين در هر يك سيسي حجم ابر ميتوان چند صد ذره كوچك پيدا كرد. در واقع بين هر دو ذره فاصله بزرگي حدود يك مليمتر فاصله وجود دارد. اين يك ميليمتر چيزي حدود 100 برابر قطر ذرات است و در عمل ميبينيم بسياري از اين ذرات در جريان حركت توده ابر حتي به هم نزديك هم نميشوند و برخوردي با هم ندارند.
اگرچه جرم كل ابر بسيار عظيم است، اما جرم تكتك ذرات سازنده آن بسيار پايين و ناچيز بوده به طوري كه بايد اثر جريانات هوايي و مقاومت هوا را روي آن محاسبه كرد.
به طور كلي جريانات هوايي كه به دليل گرماي سطح زمين از پايين به بالا جريان دارد كمك ميكند تا تكتك اين قطرات و در نتيجه كل ابر ساعتها به حركت در آسمان ادامه دهد.
اين ذرات تشكيلدهنده ابر بر جريان هوايي شناور ميمانند و به اين ترتيب كل ابر از سقوط باز ميماند. البته ميتوان اين توضيح را دقيقتر هم كرد. با كوچك شدن قطر ذرات، ميزان درگيري آن با محيط اطرافش بيشتر ميشود. نيرويي كه لازم است تا يك كره كوچك را در محيطي فشرده (در اين مورد هوا) حركت دهد، طبق قانوني به نام استوكس محاسبه ميشود. با كمك اين نيرو ميتوان سرعت حدي سقوط اين ذرات را حساب كرد، اين سرعت با توجه به قطر ذرات آنقدر كم است كه بيشتر از 2 سال طول خواهد كشيد تا يك متر سقوط كند. معلوم است كه عمر هيچ ابري به اين حد نميرسد و پيش از رسيدن به اين نقطه ابر دگرگون شده است. به اين ترتيب ابر تنها زماني سقوط خواهد كرد كه محيط فشردهتر و قطرات با هم تركيب شده و ذرههاي بزرگتري تشكيل دهند كه بر اثر افزايش قطر، سرعت حدي سقوطشان افزايش يافته و به شكل باران به زمين سقوط كنند. اگر فيلها هم ميتوانستند اجزاي بدنشان را از هم جدا كنند آنها هم ميتوانستند در هوا شناور باقي بمانند.
پوريا ناظميجام جم آنلاين
Add comment اکتبر 2, 2009
ماجرای جالب اختراع چیش
چیپس در آمریکا متولد شد. اما پدری داشت به نام سیبزمینی سرخ شده که اولین بار در اواخر قرن ١٨ به وسیله شخصی به نام “توماس جفرسون” در آمریکا معرفی شد.
در اوایل قرن ١٩، سیبزمینی سرخ شده به تدریج محبوبیت پیدا کرد تا جایی که وارد فهرست غذایی رستورانها شد.
یکی از شبهای زمستان سال ١٨٥٣ در رستوران “دریاچه ماه” در ساراتوگای ایالت نیویورک شخصی همراه شام، سیبزمینی سرخ شده سفارش داد. پس از دریافت غذا این شخص که ظاهرا “کوریلیوس وندربیلت” نام داشت، با اعتراض به این که سیبزمینیها خوب سرخ نشدهاند و چندان ترد نیستند آنها را به آشپزخانه پس فرستاد.
“جورج کرام”، سرآشپز رستوران که از این انتقاد حسابی عصبانی شده بود برای تمسخر، سیبزمینیها را به نازکی کاغذ برید، به شدت به آنها نمک زد و دوباره سرخشان کرد و محصول را به این خیال که غیرقابل خوردن است سر میز “وندربیلت” برد؛ اما دستپخت “کرام” به جای یک غذای بیمصرف، یک شاهکار از آب درآمد و به همین راحتی چیپس اختراع شد.
صاحب رستوران “دریاچه ماه” به زودی این خوراکی را وارد فهرست غذای خود کرد. چندی بعد “کرام” برای خود رستورانی باز کرد که سیبزمینی نازک سرخ شده را به شهرت رساند. “کرام” اسم این اختراع را به یاد رستوران اول “چیپس ساراتوگا” گذاشت. (چیپس Chips جمع Chip به معنی ورقه و لایه نازک است). به این ترتیب نام چیپس به طور رسمی وارد ادبیات غذایی شد و به زودی رستورانهای دیگر نیز شروع به عرضه آن کردند.
اما این “ویلیام تاپندون” از اهالی اوهایو بود که برای اولین بار چیپس سیبزمینی را از رستوران به مغازههای خواربار فروشی برد. در سال ١٨٩٥ او فروش چیپس را به خواربار فروشیهای محل شروع کرد و وقتی کارش گرفت، طویلهاش را به اولین کارخانه چیپس سیبزمینی دنیا تبدیل کرد. کمکم مصرف چیپس آنقدر زیاد شد که در اولین سالهای قرن بیستم چند شرکت و کارخانه بزرگ برای تولید انبوه آن بنا کردند.
امروزه چیپس سیبزمینی در شکلها، مزهها و مارکهای مختلفی تولید و عرضه میشود که بعضی از آنها به جای ورقههای سیبزمینی از قطعههای ریز به هم پیوسته آن استفاده میکنند.
راستی فکر میکنید اگر در آن شب سرد، “کورپلیوس وندربیلت” مشکلپسند، هوس سیبزمینی سرخ کرده نمیکرد، یا “جورج کرام” آشپز انتقادپذیری نبود، جهان چند سال دیگر در انتظار چیپس باقی میماند؟!
تحقیق: هاله
منبع : مردمان
Add comment سپتامبر 28, 2009
معرفی 4 انسان دارنده ابرحافظه درجهان
مرکز نروبیولوژی حافظه و یادگیری در دانشگاه کالیفرنیا بر روی چهار فرد که دارای ابر حافظه هستند مطالعه کرده و اطلاعات شگفت انگیزی را از توانایی های این افراد به دست آورده است.
شاید تصور خواندن کامل این مطلب و به یاد سپردن تمامی جزئیات آن به صورت دقیق امری غیر ممکن به نظر بیاید اما می توان انجام چنین کاری را به راحتی به افرادی که از ابر حافظه اتوبیوگرافیکی برخوردارند نسبت داد.
البته این نوع از حافظه برای دارندگان آن یک مشکل به شمار می رود و نه یک توانایی. حافظه این افراد مانند دیسک سخت یک رایانه هر نوع اطلاعاتی را از قبیل تاریخها، نامها، شماره های اعتباری و بسیاری از اطلاعات جزئی روزانه دیگر به ثبت می رساند.
تا کنون تنها چهار فرد با ابر حافظه اتوبیوگرافیک به تایید رسیده اند و احتمال وجود افرادی که تا کنون ناشناخته باقی مانده اند نیز وجود دارد. مرکز نروبیولوژی حافظه و یادگیری در دانشگاه کالیفرنیا بر روی این چهار نفر مطالعاتی را انجام داده است.
“باب پاترلا” با توانایی خارق العاده در به یاد آوردن تمامی وقایع و رویدادهای ورزشی
به گزارش مهر، “باب پاترلا” یکی از این چهار نفر است که می تواند تمامی شماره های موجود در تلفن همراهش را به یاد بیاورد اما توانایی خارق العاده وی در به یاد آوردن تمامی وقایع و رویدادهای ورزشی نسبت به دیگر توانایی های وی بسیار شگفت انگیزتر است.
با دادن یک تاریخ به وی برای مثال 30 مارچ 1981 “پاترلا” نه تنها خواهد گفت که این تاریخ، تاریخ ترور ریگان بوده است بلکه نتیجه بازی تیمهای ایندیانا و کارولینای شمالی را نیز در رقابتهای NCAA اعلام خواهد کرد.
همچنین با نشان دادن یک تک فریم از بازی تیم مورد علاقه “پاترلا” وی می تواند زمان دقیق برگزاری بازی، تاریخ دقیق و نتیجه نهایی بازی را اعلام کند.
بر اساس گزارش ای بی سی، پاترلا تمامی لحظات زندگی خود به جز دو سالگرد تولدش از سن پنج سالگی را به یاد دارد.
وی کد تمامی کارتهای بانکی و شماره تلفن تمامی افرادی که می شناسد را به یاد دارد به همین دلیل دفتر تلفن تلفن همراه وی همیشه خالی است.
“ژیل پرایس”؛ زنی که نمی تواند فراموش کند
“ژیل پرایس” دومین فرد دارای ابر حافظه در جهان از این توانایی خود به عنوان هدیه ای دائمی، غیر قابل کنترل و کاملا خسته کننده یاد می کند.
وی اولین فردی است که توانایی اش کشف شد و به تازگی شرح حالی از زندگی خود تحت عنوان “زنی که نمی تواند فراموش کند” منتشر کرده است.
“پرایس” تمامی جزئیات زندگی اش را از سن 14 سالگی به بعد به یاد می آورد و ابر حافظه اش را به دوربین فیلمبرداری تشبیه می کند که همواره در کنارش بوده است.
وی در یک مدرسه مشغول به کار است و از اینکه نمی تواند خاطرات دردناک زندگیش را فراموش کند بسیار ناراحت است.
“برد ویلیامز” با توانایی معرفی تمامی برندگان جوایز اسکار را در زمینه ها و دوره های مختلف
“برد ویلیامز” مجری رادیویی در ویسکونزین است که از داشتن ابر حافظه اش بسیار راضی و خوشحال است و علاوه بر حوادث مهم ورزشی و سیاسی قادر است اسامی تمامی برندگان جوایز اسکار را در زمینه های مختلف در تمامی دوره های برگزاری این مراسم نام ببرد.
با وجود این توانایی ها وی معتقد است تفاوتی با مردم عادی ندارد و توانایی خود را خارج از روال طبیعی زندگی نمی بیند.
“ریک بارون”دارای مغزی همچون دیسک سخت
به گزارش مهر، “ریک بارون” چهارمین دارنده ابر حافظه در جهان پس از خواندن مطلبی درباره ژیل پرایس خود را به مرکز مطالعاتی دانشگاه کالیفرنیا معرفی کرد.
وی از سن 11 سالگی تمامی لحظات زندگیش را به یاد داشته و با کمک این توانایی توانسته در بسیاری از مسابقات کوچک و روزمره برنده شود.
بر اساس گزارش یو اس ای تودی، مغز بارون خصوصیاتی مانند یک دیسک سخت دارد زیرا تمامی اطلاعات را دسته بندی و سازمان دهی می کند
mehr
به نقل از اینجا
Add comment سپتامبر 23, 2009