درباره عشق
ژوئیه 21, 2010 at 10:07 ق.ظ. 14 دیدگاه
سلام . نوشته های بسیار زیبایی شما عزیزان در بخش نظرات گذاشته بودین که تصمیم گرفتم در صفحه اصلی چست بشن … از همه عزیزان ممنونم
شبو:
همسرم چشما نش رابسته و در خواب عمیقی فرورفته بود.
ازشدت احساس ترحمی که به اوداشتم بغض کردم که او آنچنا ن معصومانه خفته بودومن عا شق اونبودم.
هم صحبتی بااو شیرین بود ولی دربین مردم ازاینکه همسرم بودخجالت میکشیدم.حال آنکه آنچه باعث شده بودبااو هم صحبت شده قرار ازدواج بگذارم همین ظاهربی ادعای اوبود،چراکه من ازهم صحبتی با پسران خوش تیپ همیشه خجا لت میکشیدم. ولی مهرداد که هم کلاسم در کلاس کامپیوتر بودراقبل از آن روزی که به من پیشنهادازدواج بدهد به هیچ وجه به چشم کاندیدی برای ازدواج نمیدیدم حتی نمیدانستم که مجرداست زیرا که به نسبت موهای سفیدی که داشت بالای 35سال نشان میدادپیشانی نسبتا بلندش که ناشی از ریزش موهای جلوی سرش بودرابا بلند کردن موها ی جلویی جبران کرده بود،قدی حدود173وتقریبا لاغراندام بود .ولی آنچه باعث شد من که آن زمان دختری20 ساله بودم پیشنهادمهرداد 36ساله را بپذیرم مشترکات عقیدتی مابود، که هیچگاه از این بابت شاکی نبودم.
ولی مهرداد درک بالایی داشت میدید که چگونه درمهمانیهاازایستادن درکنارش تفره میرفتم. یک روز که ازچنان جمعی به خانه رسیدیم بلوز کهنه ام راکه خیلی دوستش داشتم رابه طرفم پرت کردو گفت ارزش من برای توبه اندازه این بلوز است که درخلوت باآن خوشی ولی هر گزآن رادر مجلسی به تن نمیکنی .از نقطه سنجی دقیق مهرداد تعجب کرده بودم واو ازسکوت من دیوانه میشد. اعتراف این حقیقت حتی برای خودم مشکل بود. بارها به روانشنا س مراجعه کرد م ولی بیفایده بود.
اشک ازچشمانم جاری شد بربالی ن همسرم نشستم وگویی برای جبران تمام بی توجهیهاوخود بوسه بارانش کردم. ازخواب بیدارشدوباتعجب مراخیره گشت، گفتم: صبح به خیر عزیزم منو ببخش اگه تابه حال ناراحتت کردم خیلی دوستت دارم.مهرداد جواب داد من هم عاشقتم. عشق ولی من باعشق نسبت به مهردادگویی بیگانه بودم. هیجان عشق گویی درسینه من حبس گشته بودکه تا سخن ازعشق می آمد تلنگری به خاطر شکسته آن عشق پنهان درقلبم میزد که تداعی جزاندوه برای من نداشت . امروز که 8 سالی ازازدواجم با مهرداد میگذرد از وجودمهرداد در کنارم دیگرشرمگین نمیشوم بلکه به او افتخارمیکنم زیراکه اوبود که به من فهماند عشق چیست.
عشق حس پنها نیست که برای هر کس رؤیاییست به کمال رسیده وقتی که عشق درکالبد انسانی تجلی یافت سراسر نقص میشودکه حتی آن نقص برای ما دوست داشتنیست.
آیلا :
اندوه عشق:
آنچه عشق است لایق فانی نیست
وقتی عشق بی قصور در کالبدانسانی متجلی شد صفات نقص رابه خو د میگیرد که درمقابل شاید صفاتی راهم داشته باشد والاترازانتظار
وقتی که من اوراپذیرا شوم واومرارد کند
اندوه عشق همیشه همراهم میماندتاروزی که جسم فانی رهایم کند وبه عشق واقعی بپیوندم.
دستم راگرفت، کنار کشیدم، سر به زیرانداخت وبدون اینکه نگاهم کند گفت: یعنی دیگرتورا نخواهم دید، گفتم تا سرنوشت چه بخواهد…ولی افق فراق تاآنجا که میبینم بی پایان است.
گفت:افق عشقمان راهم بیپایان میدیدی پس چه شدکه حالادیگری رابرگزیدی؟
افسوس که نتوانستم حقیقت رابه او بگویم به سختی به چشما نش نگاه کردم ولبخند زدم و گفتم خوشبخت باشی عشق من.
وقتی روی ازاو برگرداندم و به راه افتادم اشکهایم از حبس رهایی یافته بااشتیاق تمام ،گونه هایم رامرطوب کردند. حیف که او نفهمید من اورا به خاطرعشق تازه ای ترک نکردم بلکه به خواهش مادرش که دختر ثروتمندی رابرای ازدواج بااودر نظر گرفته بود کنار کشیدم .زیرا که من یک دختر پرورشگاهی بیش نبودم ،ما درش به دستو پایم افتادآنقدر تمناکرد که تصور کردم موجود رذلی هستم ومن رذل چگونه میتوانستم آنکه بیش از هرکس دوست میداشتم را به بادتمسخر روانه کنم.
برگزیده ازمنبعی ناشناس
عشق رامن جدای از رابطه جنسی میدانم.،
عشق حتی جزیی از این رابطه نیست وبه اصطلاح منطقی مقوله ایست مانعة الجمع بارابطه جنسی.عشق والاترازاین حرفهاست .عشق معصومیت است.عشق دوست داشتن بی درنظر گرفتن منطق است.عشق ندیدن مانعهاست.عشق عطش دربرگرفتن است.
عشق آرزوست،عشق ستم رواگشته برعاشق است.عشق واداشتن بر این است که بگویی عشق دروغ است. عشق اشک هجران است. وعاشق تسلیم نمیشود. حال آنکه رابطه جنسی تسلیم مقابل شهوت است وبامرگ رغبت برآن میمیرد. ولی عشق بامرگ نخواهد مرد.
14 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید
1. آیلا | ژوئیه 26, 2010 در 6:01 ق.ظ.
نورماه اتاق گیسورا روشن کرده بود و بادی که ازپنجره ی جنوبی اتاقش میوز ید گوشه کاغذهای نقاشی را که دفترچه ای رویش بود تکان میداد.همه چیز مرتب ومنظم درجای خود قرارداشت. صدای باز شدن در خانه ودر پس آن جملاتی که مفهوم بدرقه میهمان های شام رادربرد اشت ردوبدل شد. گیسو لحظاتی بعد از رفتن میهمانهاوارد اتاقش شد ودر ظلمتی حزن انگیز به دراتاق تکیه دادو سر خوردو زمین نشست بغضش ترکیدو گریست دیگر تنهابود و مجبوربه تظاهرنبو د.
ساعتی بعدازجابرخا ست به سمت نقاشی هایش رفت
2. آیلا | ژوئیه 26, 2010 در 7:08 ق.ظ.
گیسو دفترچه راازروی نقاشیهابرداشت، صدای علی درذهنش تداعی شدکه دوهفته قبل تلفنی به او میگفت: اگه عکسم و بدبکشی باخودکار صورتتو خط خطی میکنم .گیسو دراین افکاربودکه لبخند تلخی زد ،برای دیدن واضحتر چهره نقاشی شده علی کنار پنجره رفت پشت به پنجره ایستاد ونقاشی را این بار زیرنورماه گرفت، ودستی به چهره رسم شده کشید. آهسته وبغض کرده گفت: پس این بود دلیل دوهفته بیخبری.
گیسو دوباره زد زیر گریه، وسخنان پویادبرادر شوهرخو اهرش راکه آن شب شام مهمانشان بودرااز ذهن گذراند.
گیسو میدانست که پویا دوست علی است وقتی پویادرمورد تصادف دوستش در جاده هنگامی که برای گرفتن مدرک لیسانسش به اصفهان میرفت،سخن میگفت:گیسو درذهنش کنکاش میرفت که این توصیفات مبادا مربوط به علی باشد،ولی واقعیت چیزی غیرازاین نبود. حضارهیچ یک ازعشق آنهاخبرنداشت،هرچند که روح رنجیده گیسو بعداز شنیدن این خبر در آن جمع حضورنداشت.
سالهابعددریک شب مهتابی دختری درآغوش مادرش نشسته بود ونقاشیهای مادرش راکه تمام دیوارهای اتاق راپو شانده بود نگاه میکرد. دخترک به نقاشی علی اشاره کردوگفت:مامان اون عکس کیه؟ گیسو گفت:عکس یه دوست.، دخترک گفت:دوست بابا؟
گیسو گفت:آره عزیزم دوست بابا.
پویادر اتاقو بازکردوچراغوروشن کردوگفت: شماهاچراتوتا ریکی نشستید. دخترک گفت:بابا اون دوستت و مامان خیلی خوب کشیده، پویاباحالت حسادت توأم باخشم به آن نقاشی خیره گشتو رو به دخترش گفت: آره ،خیلی خوب کشیده . ودخترش راازآغوش گیسو گرفتو باهم ازاتاق خارج شدند.
3. آیلا | ژوئیه 26, 2010 در 7:34 ق.ظ.
گیسو به مهتاب خیره شد واشکی برگونه اش لغزید.
هرکس بدون وصل باعشقی پنهان درقلب زندگی کند،هنگام مرگ درحکم شهید جان میسپارد.
4. آیلا | ژوئیه 29, 2010 در 2:48 ب.ظ.
چرا بود؟…چرارفت؟…
امروز میفهمم وجود مختصرت در زندگیم بهر چه بود.سؤالی که مدتها درجستجوی پاسخ آن بودم.توبودی تا هرگز از پیش رفتن وانگذارم. تو بودی تا بدانم واله تماشا ی زیبایی شده خدا را از یاد نبرم.
بارها از خدا خواسته ام دیدار دوباره ات را ولی…. سه سال ازروزی که از تو جداشدم گذشت،. اعتراف میکنم قصه عاشق شد نم به تو احمقانه بود.
7مرداد سال 86کلاسهای ترم تابستانی شروع شد، و10،12شهریورامتحانات برگذارشدبعدازآن دیگر ندیدمت. هر دو از دانشگاههای مختلفی درآن مؤسسه آموزش عالی مهمان بودیم.
ودراین مدت کوتاه چه قیامتی را در دلم بر پا کردی.
من تازه ترم دو راتمام کرده بودم 19سال داشتم به اصطلاح اقتصادی ،،امید به زندگیم ،،نسبت به حال درصدبالاتری داشت.
یک روز بعد آنتراکت وقتی به کلاس آمدم دید م کیفم از ردیف آخر به ردیف دوم ازآخرمنتقل شده چیزی نگفتم و در جای جدیدم نشستم.بر خلاف انتظارم پسری از ردیف آخر ازبابت عوض کردن جای کیفم عذرخوا هی کرد.
تو جای سابق من ننشسته بودی ولی طرز نگاه من برایت ناراحت کننده بوده که عذر خواهی کردی!
ولی برای من مهم نبودی نمیخواستم اشتباهات سابقم را تکرار کنم و عملی این چنین را حمل برعشق کنم وازاینرو،رنج بکشم.
مثل یک بار که درترم دوم به کلاس آمده و دیدم شاخه گلی وسط کاغذ تمرینم گذاشته شده،ودر تمام مدت کلاس تمام پسرهایی راکه از آنها خوشم میآمد رافاعل این عمل حدس زدم وبعد از کلاس دیدم گل مطلق به یکی از دخترهاست که به من گفت کاغذو که لازم نداری؟ ومن باعصبانیت گفتم: چی چی رو لازم ندارم جواب تمریناتم و اونجانوشتم وکاغذم را پس گرفتم.
یک بار هم از من خودکارم راگرفتی که دوستم باتعجب پرسید اون ازت خودکار خواست یاخودت خودکارو دادی؟ جواب دادم:اون خواست.
سؤالش گویی مفهومی خاص پشت سرش بود
به نظرم سؤالی نابه جا بود و ردوبدل خودکار هیچ مفهوم عاشقانه ای رانمیتوانست داشته باشد. 10شهریور شد تو درآن امتحان تستی پشت سرم نشسته بودی طبیعی بود چراکه فامیلی هردوی ماباح شروع میشد.قبل از امتحان دستت راروی میزم گذاشتی و گفتی : بهم نشون میدید، ازاین حرکت متعجب شدم ، وگفتم :باشه.
بعدازامتحان وقتی ازپله هاپایین میآمدم دیدم پایین دست به کمر ایستاده ای و خود را آماده گفتن حرفی به من کرده بودی.،ولی گویی تردید داشتی وازاین کار میترسیدی؟ پیش خود فکر کردم که من روی ورقه ام راچندان بازنگذا شته بودم چون سؤالات دردوگروه AوBبود.
5. آیلا | ژوئیه 29, 2010 در 3:16 ب.ظ.
وازآنجاکه من Bبودم تصورنمیکردم توهم Bبا شی.
باز این عمل راحمل بر عشق نبردم. واز کنارت گذشتموبابت آب خوردن به پایین زیرز مینی که آب سردکن آنجا بود رفتم.
وقتی ازپله های حیاط پایین میآمدم توازجمع پسرهایی که باآنهاصحبت میکردی نیم نگاهی به من انداختی سپس مرا خیره شدی و به سمت پله ها آمدی، وقتی به هم رسیدی بابت اینکه تمام تستهارااز روی من زده بودی تشکر کردی. باتعجب پرسیدم مگر شما هم Bبودید وتو گفتی: آره شماهم Bبودید دیگه نه.گفتم : بله.چند لحظه سکوت و لبخند بین ماردوبدل شد ولی بیش ازآن ایستادن بی معنابودوقتی اعترا فی ازجانب تو نیامد.
برای امتحان بعدی کلی درس خواندم،انگیزه ام تقلب دادن به توبود،ولی درامتحان دوم دوردیف بینمان فاصله بود. خیلی معتل کردم تاباهم از امتحان خارج شویم ولی آخرسر حوصله ام سر رفت ورقه ام راداده از جلسه خارج شدم دوست داشتم بازهم ببینمت ومنتظرت نشستم، ولی یکی ازدخترهای هم دانشگاهیم رادیدم که ازمن خواست درراه بازگشت بااوهمراه شوم ناخاسته پذیرفتم ،آن دخترکه متوجه دودلی من شده بود گفت:منتظر چی هستی؟ گفتم : هیچی برای آخرین بار نگاهی به ساختمان انداختم وباآن دخترهمرا ه شدم…
6. آیلا | اوت 5, 2010 در 5:21 ب.ظ.
تو از عشق چه میدانی:
هرچند وقتی دخترخاله ام گفت: تو از عشق چه میدا نی ،اندوهی عجیب از اعماق وجودم به لرزه درآمد،ولی بابت کاری که کردم پشیمان نیستم، سیمین(دخترخاله ام ) میخواست بامعلم خصو صی اش که30ساله و14سال بزرگتر ازسیمین وبدتر از همه متأ هل بو دازدواج کند.
ومن مانع شدم، وسیمین که امیدش بربادرفته بود بامن دعواکردو کفت:تواز عشق چه میدانی. چیزی به اونگفتم، ولی آنچه به نظرم در مورد عشق حقیقت دارد چنین است، عشق بازی قایم باشک نیست هر چندبوسه های پنهانی طعمی خوشترداشته باشد،عشق شکستن مانع هانیست هرچند که قانون شکنی ابهتش بینظیر جلوه کند. من هم عاشق شده ام وچون جدایی مرا ازپادرنیاورد میگویم که عشق زمینی تنها تازمانی لایق نام عشق است که درچارچوب قوانین باشد، غیرازآن شورو هیجان جوانیست.
واین شور وهیجان تازمانی زیباست که آرزو باشد وتنهاتاحدی جامع عمل بپوشاند که قوانین اجازه دهد.
7. آیلا | اوت 7, 2010 در 11:40 ق.ظ.
توراچه میشداگر بامن بودی!
نمیدانم ازتنهاییست یا از صمیم قلب است؟ ،ولی میدانم که دوست دارم دلتنگت شوم،مهم نیست این نیازناشی از چیست.
آه چه روزهایی بود،تو یک قدم به سوی من برنمیداشتی،ولی من همیشه در جستجوی توبود م. من راهم رابرای دیدن تو درازمیکردم ولی تو هرگز راه خود رابه خاطرمن کج نکردی. ولی آن روزها باتمام بی توجهیهای تو بهترازامروز بود، آن روزهاحداقل تورامیدیدم….تنها تسلی که ازتو مراباقی مانده نگاه توست… ازوقتی که تورفتی بعداز دو ماه به شدت بیمار شدم وبعد ازآن 5کیلو وزن اضافه کرده ام… ازاین وضع راضی نیستم ولی عکس العملم چون سابق نیست که برای نیم کیلو اضافه وزن عذا میگرفتم. چه اهمیتی دارد برای چه کسی خوش اندام با شم ! خوب بگذریم ازجزئیات فراق ،ودرکل بگویم دیگر جدی نیستم همه چیز برایم سرسریست،دیگر جلوی آینه خود رانمیپسندم به چیزهای احمقا نه ای غبطه میخورم مثل دوران نوجوانی که دوست داشتم چشم آبی یاچشم سبز باشم …
وقتی میبینم که دختر11ساله محله مان بیشتر ازمن خاطرخواه دارد حس بدی پیدامیکنم ،هرچند که درصد خاطرخواهان من نزدیک صفراست،بقال موسفید محله به همراه آن مرد چهل ،چهلو پنج ساله کچل باچشمان ورگلنبیده وحشتناک کل کاتگوری خاطرخواهان من را تشکیل میدهند، حالا قضیشان بماند که چندان هم قابل تعریف نیست.
خلاصه ختم کلام اینکه زندگیم بعداز روزی که تو به مهکامه پیشنهاد دادی ،دیگر همچون سابق نشد.
8. آیلا | اوت 15, 2010 در 4:57 ب.ظ.
آغاز
شور واشتیاقی در دلم بود که همکلاسیهایم در آن شریک بودند.
قراربود چهارسال باهم باشیم،چقدر عادی به نظر میرسید که همگی باهم فارق التحصیل شویم. گذراین چهار سال چه طولانی به نظر میرسید ،
شریک بودن چه زیباست ،اینکه باعده ای در یک برحه زمانی متولد شده باشی،آن موقع کارتون هایی که در کودکی دیده ای مشترک است، کتابهایی که درمدرسه خوانده اید مشترک است اتفاقات سیاسی که بر زندگیتان تأثیر گذاشته شیوع فلان بیماری در فلان سال و واکسینه شدن کودکان درآن زمان و….حرفهاوخاطرات زیاد ی برای گفتن است با هم سن وسالانت،
وما40نفر دانشجو بودیم نصف دختر نصف پسر که راهی راباهم آغاز کردیم همه باهم . متلکهایی که بچه هادر کلاس میپراند ند همگی باآنهاخوشایند بود .
ولی ….
بگذریم همینقدر بگویم که قافله همکلاسهایم رفتو من هنوزمانده ام اینکه چراوچگونه اش بماند،ولی من واقعا تنبلی نکرده ام… چند روز پیش درآموزش کار
داشتم وقتی میخواستم وارد اتاق شوم یکی از هم کلاسیهایم رادیدم بالافاصله تااومراندیده آموزش راترک کردم ،نمیدانم چراجرأت روبرو شدن باآن پسر رانداشتم نه بااو ونه باهیچ یک از دیگر همکلاسهایم چه پسر چه دختر،
امروز وقتی از کلاس خارج شدم دوباره همان پسر رادیدم ،همه غریبه بودند واو برایم آشنا، بی اختیار سلام دادم و او لبخند زدو جوابم راداد. دلم گرفت حتی اندکی بغض کردمو بی آنکه کسی بفهمد اشک ریختم.
گاهی وقتها خیال میکنم از غصه خوردن لذت میبرم،ولی باز به خود حق میدهم…
اگرروزی صاحب فرزندی شدم برای او آرزوی دکتر ویامهندس شدن نمیکنم ، چراموفقیت تحصیلی را ماتنها به چند رشته محدود کردیم، بااین برداشت که درآمداین کارهازیاداست.پس گناه کسی که عمری درس خوانده ودر دانشگاه در رشته ای به ظاهر مردم پسند ولی برخلاف استعداداوست چیست؟ به نظر من اگر به کارت عشق نورزی هرگز موفق نیستی.
9. آیلا | اوت 26, 2010 در 5:47 ب.ظ.
من آنم که غرورم شکست و سراپا ماندم. باز میبینم خیانتت را مقابل چشمم ،و من باقلبی شکسته هنوز باآغوش باز به انتظار تو نشسته . باز میبینم در اوج ناامیدی،تداعی اولین نگاهت را.باز میبینم دراوج شادیها غیبتت را باز میخواهم نثارت کنم تمام زیباییهارا. به خاک میسپا رم تمام آرزوی باتو بودن را،وعذادار مینشینم به گورستان رؤیاها. نه تورا نمیتوان پاک کرد که اگر خطخطیهای باقی را هم پاک کنم ردت راچگونه از صفحه دل محو کنم ،دوست داشتن معنی تلختری نمیگیرد. تو میرفتی و من به دستو پایت افتاده، تو دستم راچو دستگیره ای بی ارزش که مانع از رفتنت بود از آستین ساترت کنار زدی ومرابه گوشه ای کوبیدی ،باز گفتم خدانگهدارت .
چه معنی داشت این چنین عاشق شدن و حیسیت خود به باد دادن چه معنی داشت این چنین کوچک شدن و غرورخود رازیرپاگذاشتن آن هم برای کسی که من راگذری خواست.
10. آیلا | سپتامبر 1, 2010 در 5:14 ب.ظ.
نمیدانم ایراد درمن بود ویادرکل عوام ذهنیتی اشتباه راجع به دخترو پسر دارند.
عجیب است که من جسورتر از اوبودم، منظورم همبازی هم سنو سال من یعنی پسر همسایه مان است.
البته در همین ابتدابگویم که اوتنها همبازیم بود وهرگز نه در کودکی ونه حالا که اصلامحلم نمیگذارد ،به انگاری که درکمین ناموسش نشسته ام ،هیچ احساس متفاوتی به اونداشتم و ندارم.فقط خوشم میآمد که رهگذران مادوکودک رابه چشمی متفاوت ببینند. واماآنچه میخواهم درباره اش بنویسم جسوربودن خودم است درحالی که یک دختر بچه بودم وبرعکس ترسو بودن اوست علارغم پسربودن و همه زورگوییهاوشعارهایی که راجع به خود اغراق میکرد،ودر عمل بزدل وترسوبود.
آن روزها تفاوتی بین خود وهیچ یک ازپسران زورگو نمیدیدم وحتی تصورش راهم نمیکردم که دیری نخواهد کشید که زنجیرهای دنیای زنانه گریبانگیرمن هم بشود،وسرافکنده مجبور خواهم بود هرچند نه از ته دل بلکه لاقل برای حفظ ظاهر هم که شده مقابل اغراق پسران دیروز ودرکل مردان سرخم کنم.
شاید این بود دلیل تمام عصیانکاریهای دوران بلو غم که همه کس دشمنم شده بود درمدرسه باناظم درگیربودم درخانه باپدرم، واطرافیانم به جای اینکه کمک حالم شوند به مانند مجرمی بامن برخورد میکردند وبه یکباره حس کردم که آنقدر بدهستم که خودم نیز ازخودبدم آمد،این حال زیاد طول نکشید وکم کم من نیز وارد دنیای زنانه شدم هر چند غل وزنجیرها به حد دوران صفویه وقاجاریه نبود ،ولی همینقدرکه برادرم میتواند شب درخا نه دوستش بماند چون پسربود ومن نه چون دختربودم خودجای سؤال داشت.ولی دیگر حالو حوصله جنجال بااین چیزهاراندارم وبه ناچار جایگاه خودم راپذیرفته ام.
واماآنچه مراواداشت تا حرف دلم رااینگونه بنویسم تصور اکثرمردان حتی آنان که ادعای روشنفکری میکنندو شعار میدهند راجع به زنان است که میپندارند نازونوازشی که هراز گاهی نثار همسرشان میکنند لطفی عظیم در حق آنهاست..ووالاتراز این همسرشان چه میتواند بخواهد!
ولی شاید نباید جمع بست و شاید همه اینطور نباشند،شاید من اشتباه میکنم چراکه هیچ گاه ازدواج نکرده ام و باهیچ مذکری رابطه عاشقانه نداشته ام وتمام این گفته ها زاده برحانهایی است که در اطراف مشاهده کردم.
11. آیلا | سپتامبر 3, 2010 در 4:50 ب.ظ.
کیمیا خاتون
چند روز پیش رمانی تاریخی به نام کیمیا خاتو ن ،نوشته:سعیده قدس، را خواندم ،داستانش آنقدر جالب بود که شب را تا نزدیکیهای ساعت 4 بامداد بیدار ماندم تا به پایانش رساندم. وگریه ام گرفت ازمرگ کیمیا وازمردها متنفر شدم ،و چون اگر درآن ساعت میخوابیدم نمیتوانستم برای سحری بیدار شوم مطالب قبلی را که در اثر بی خوابی پر از غلط املایی است رانو شتم. واقعا چه قلمی داشت خانم سعیده قدس و چه سربزرگی را از دل تاریخ بیرون کشیده بود.
در اینجا میخواهم جملاتی زیبا از این کتاب بنویسم:،، بچه ها که هستند،گنجشکهای کوچک پرتحرک وپرحرف رامی مانند،بزرگتر که میشوند پروانه اندساکت و مرموز وکنجکاو،از این در به آن درمیزنند تا رمز و راز زندگی را دریابند،و بعد از بلوغ حتی تاچندی پس از وصلت ،طاووس اند،مست جمال و عزت معشوقگی می خرامند، وبعد که مادر میشوندو بچه می آورند،قلنبه و بیقرارمیشوند،وهمواره درنگرانی آب ودانه اند،
و وقتی بچه هایشان بزرگ میشوند،یک چند غازهای چاق وپر مدعایند ومیپندارند که با تجربه ای که پشت سر دارند،همه چیز رابهتر از همه میدانند،ومعلوم نیست چگونه این غازهای فربه به کلاغهای بداخلاق بدل میشوند ودا یم در زباله های زندگی مردم به دنبال نشانی از رسوایی میگردند. غم انگیز اینکه دوران پروانه ای وطاووسی چه کوتاه و زودگذراست مثل خواب و خیال وروزهای کلاغی درازترو بیپایان مثل شب یلدا.
من هرگز به این تکامل پر ذلت تن نمیدادم،هرگز کلاغ نمیشدم. من در مر حله ی پروانگی توی پیله رفته بودم.،،
جملات بالا همگی
ذهنیت کیمیا بود هرچند ساخته دست نویسنده ولی زیبا، که کیمیا در آخرین روز زندگی سر نماز به آنها می اندیشید.
وجمله دیگر از زبان نویسنده خطاب به علائدین زمانی که میخوا ست از کیمیا خواستگاری کند:،، هیچ نمیدانست که این دنیاو هرچه که در آن است از آن آفریدگان جسوریست که چنگ می اندازندبرای آنچه که میخواهند ونه آنان که به انتظار دیگران مینشینند ، اعم از نبات و حیوان و انسان .این بقیه را فقط مانده خواری اقویا میماند وحسرت و بخل ومرثیه.،،
واما جایی که اشکم درآمد ذهنیت کیمیای در حال مرگ بود که میگفت: ،، گیسهای بافته ام مثل دو مارسنگین خاکی رنگ روی سینه هایم سنگینی میکردند. دیگربه آنها احتیاج ند اشتم میتوانستند آنها رااز بیخ ببرند، اما باید یکی را به علاءدین میدادند و یکی رابه الیاس.،،
12. آیلا | نوامبر 28, 2010 در 5:16 ق.ظ.
مدتهاست در این قسمت چیزی ننوشته ام چون هیچ کس نظر نمیدهد حتی مدیر وبلاگ هم نظری نمیدهد تورو خدا یه نظری بنویسید حداقل بگید بد مینویسی
Top oF BEst :
سلام . در مورد نوشته های شما باید کسی نظر بده که اهل فن باشه .. راستش من یکی که اهل فنش (ادبیات) نییتم . منتظر نظرات دوستان هستیم . در هر صورت خیلی ممنون از مطالبی که میزاری . اگه همه مثل شما بودن انرژی پیدا میکردیم
13. آیلا | دسامبر 19, 2010 در 5:06 ق.ظ.
سلام خیلی ممنون که تشویقم کردید من فکر نمیکردم از نظر کسی اهل فن ادبی باشم حتما باز هم به نوشتن ادامه میدم.
14. آیلا | دسامبر 21, 2010 در 8:28 ق.ظ.
امشب شب یلداست پارسال همین روز تحت تاثیر یه جریانی که تو زندگیم افتاد یه داستانی نوشتم شبیه اون جریان .داستانم در زندگی واقعی میتون مصداق داشته باشه ولی مثل فیلم های هندی علتش زیاد ریالیسته نیست نمی خوام از جریان خودم بگم وفقط داستانم و مینویسم امید وارم خوشتون بیاد.
قرار بود عده ای از بچه های مقطع راهنمایی پرورشگاه رو به اردو ببرند.سیما هم دوست داشت به هر نحوی که شده به اردو برود ولی متاسفانه او پنجم ابتدایی بودو ابتدایی هارا به اردو نمیبردند.
سیما دلش میخواست برای آخرین بار سپهر را ببیند اومیدانست که خواهر سپهر ازدواج کرده و قرار است بعد از امتحانات خرداد یعنی تقریبا یکو نیم ماه بعد سپهر با خواهرش زندگی کند
سیما مدتها بود که با سپهر حرف نزده بود یعنی تقریبا کمی بعد از زمانی که ساختمان پسرها ودخترها را جدا کرده بودند.فاصله ی زیادی بین این ساختمانها بود اوایل که از هم جدا شده بودند گاه گاهی که همدیگر رامیدیدند سلام علیک داشتند ولی بزرگتر که شدند ودیدارها محدودتر سلامو علیکها هم تبدیل به نگاههای دزدکی شد وکم کم ادای غریبه ها رابرای هم در آوردند انگار نه انگار که یک زمان چقدر باهم صمیمی بودند.
سیما وقتی شش ساله بود در یک تصادف وحشتناک پدر مادر وبرادرش را از دست داده بود.دکترها از سیما هم قطع امید کرده بودند ولی برخلاف انتظار سیما زنده ماند هرچند که بهبود کاملش یک سالو نیم طول کشید از آنجا که جمجمه ی سیما ضربه دیده بود همه فکر میکردند که اودر یادگیری دچار مشکل شود ولی او خیلی خوب در درسو تحصیل پیشرفت کرد هر چند بادوسال تاخیر مدرسه را شروع کرد.